این شعر را در وبلاگی با عنوان "باز می آیی سراغم"دیدم و لذت بردم. وبلاگ آقای یاسر قنبرلو که برایش موفقیت آرزومندم. شاید خواند

شطرنج بازی می کند اما نمی داند

در آستــیـنــش مـُـهره های مار هم دارد

یک بار بُرده ٬ غافل از اینکه پس از چـَـندی

این بازی ِ پُر درد ِ سَر تکرار هم دارد

 

باید « کلاغان » ، کشور او را نگه دارند

وقتی که می بندد دهان ِ « باز» هایش را

از تخت ها و چشم ها یک روز می افتد

شاهی که نشناسد غم ِ سرباز هایش را

 

من می شناسم هم وطن های غریبم را

آن ها که در هر خانه ای خاکستری هستند

این ها که در سطح خیابان چیده ای انگار

سرباز های سرزمین ِ دیگری هستند !

 

وقتی که نوحی نیست کشتی هم نخواهد بود

آرامشی دیگر پس از طوفان نمی ماند

اخبار را شاید ولی احساس را هرگز

همواره بعضی چیز ها پنهان نمی ماند ...




نویسنده : داود دهوشنگ روشنک ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠




شعری زیبا از "علی رضا راهب مازندرانی"

 

   با گیتار ویکتور خارا که ترانه می خوانی

  کلمات تو بوسه اند

  کلمات تو آغوشی گشوده به سمت آتشبارند

  با گیتار ویکتور خارا که ترانه می خوانی

  کلمات تو کارگرانی خسته اند

  در جهاز هاضمه ی معدن

  با سرفه های خشک و عمیق

  وقتی ترانه ای می خوانی که در آن

  اسبان مغموم

  اجساد پیروزی را

                به خانه باز می گردانند

  با دستانی از آتش ساز بزن

 

  وقتی ترانه ای می خوانی که در آن

  دختران عاشق از مردی که دوستش می دارند

  تنها قفلی بر لبان شان بسته

  با دستانی از کلید ساز بزن

 

  وقتی ترانه ای می خوانی که در آن

  سری کندوی هزار زنبور دیوانه می شود

  سری که با سوراخ گلوله در شقایقش

                                به شهد آخرین بوسه می اندیشد

  سری که جوانه خواهد زد

  سری که سبز خواهد شد

  با دستانی از بهار ساز بزن

  وقتی ترانه ای بخوان که در آن

  پرندگان را با میخ به آسمان کوبیده باشند

  وقتی ترانه ای بخوان که در آن

  پرندگان را با آسمانشان الفتی مانده باشد

  وقتی ترانه ای بخوان از آن دست

  که جمله کلمات در دهان تو پژواک می شوند :

  دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم

  با دستانی از عشق ساز می زنی ویکتور خارا

  با دستانی از جنون ساز می زنی




نویسنده : داود دهوشنگ روشنک ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠