حالم از حرفهای جدی اين مردم گرفته . اين زنگ تفريح هم تقديم شما

مثنوی پاتوق

در کتاب آمد که اندر عهد بوق

محفلی بوده است با نام پاتوق

نقشه اش در شهر زور آباد بود

کله اهلش کمی پر باد بود

هر شب جمعه بساطی داشتند

اهل فرهنگی که قاطی داشتند

با دو صد حرف و حديث از هر طرف

حرف غيرت حرف ناموس و شرف

حرف شهر و شهردار و شهروند

حرف آن مردم که دست خالی اند

قشر مظلوم و فقير کارگر

شايد افتد زين دو صد يک کارگر

شاهدی از غيب ميداندار شد

اين مثل از مثنوی تکرار شد

                                

ْ آن يکی خر داشت پالانش نبود

يافت پالان دزد خر را در ربودْ

کله ای از قرمه سبزی داشتند

يا که ما را ... (نقطه چين )پنداشتند

از مدير کل و مسئول و رييس

از مراغه بستان آباد و هريس*

تا طبقچی های ميدان گجيل**

تاجران سوسمار و عاج فيل

جمله مردان عزب يا زن ذليل

فارغ از بازار و نرخ رنجبيل

گر يازام بير جمله قالماز باش قولاق

دستی نی چک دوش يئره با هم گئداق***

هندوانه قند و چای شاغلام

داد دردم را به برقی التيام

داغ اذناب هنر را تازه کرد

آنکه بين گفتمان خميازه کرد

حرف اهل معرفت را گوش کن

چايی اين استکان را گوش کن

بسدی قورتار**** حرف اينان با من است

اين مکان يا جای اينان يا من است

* دو تا از شهرستان های آذربايجانشرقی

** ميدانی معروف و قديمی در تبريز

*** اصطلاحی به ترکی:

اگر يک جمله ديگر بنويسم سر و گوشی برايم باقی نمی ماند

پس پياره شو با هم برويم

**** بس است تمامش کن




نویسنده : داود دهوشنگ روشنک ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦