عید کسی ز داغ عزیزان عزا مباد

ای ساکنان کوی طرب عیدتان سعید

 

 

به مادر بزگ مهربان قصه زندگی و

 4 فروردین اولین سالروز کوچ بیصدایش

آدرس                                                        

                                                      

چند وقت است مادربزرگ را ندیده ام یاد تکیه کلام همیشگی اش می افتم : "خدا را شکر بزرگ شده اید  و هر جا دلتان خواست می توانید بروید . لا اقل سری هم به من بزنید . به گذشته خودتان . "                                                                   

سوار اتوبوس می شوم و در راه به دیدن دوباره  فکر می کنم . هر بار به دیدنش می روم سرش را از در بیرون اورده می گوید : "تو باز تنها یی؟ ﭘس کی می خواهی سروسامان بگیری ؟ "  یک ایستگاه مانده به بازار ﭘیاده می شوم و خیابان فلسطین را ﭘیش رومی گیرم. اگرچه همه کوچه های این خیابان به خانه مادربزرگ راه دارند اما من ترجیح می دهم ازخیابان حرکت کنم تا برای چند صدمین بار خاطرات کودکیم زنده شوند . ابتدای این خیابان ﭘر است از مغازه های موتورسیکلت فروشی با موتور های کوچک و بزرگ . زمان بچگی به تماشا می استادیم و به دنبال هم می دویدیم و صدای متورسیکلت درمی آوردیم .من و ﭘسر خاله هایم سر این که مادر بزرگ سوارموتورسیکلت کداممان می شود دعوا می کردیم .                 

ازکوچه های مسکرزاده ،مستشار،کاربالا و ... می گذرم. فروشگاههای مواد غذایی رو به رو وکنار هم صف بسته اند . فرو شگاههای مملو از چیپس و ﭘفک ،بیسکویت ، ادامس و ... اما هیچ کدام از شکلات های بچگی ام را نمی فروشد . یادش به خیر . شکلات های یک تومانی و اسکناس های قرمز ده تومانی که مادر بزرگ از اول هفته برایمان نگه می داشت . به امید خریدی دوباره دست در جیب می کنم و با شوق ﭘولم را در می آورم . یک اسکناس سبز که شاید خرید بیش از یک بیسکویت با آن کار مشکلی باشد . از دور ﭘل ملل متحد را می بینم ﭘلی که عصرﭘنجشنبه ها روی ان جمع می شدیم و بهترین بهانه را برای ماندن درخانه مادر بزرگ انتخاب می کردیم . تازه بر این باور بودیم این ﭘل به همین خاطر نام گذاری شده است و قبل از ما نیز از این ﭘل به همین منظور استفاده می شد . کوچه شهید چرتاب ودرب چهارم که تنها خانه ی یک طبقه دست راست کوچه است . در میزنم و صبر می کنم کسی جواب نمیدهد! شاید مادر بزرگ برای خرید رفته است . یادم می افتد کلید دارم .

 وارد خانه می شوم راهرویی کوچک که با در چوبی روبرو به حیاط وصل می شود و دو اتاق در طرفین راهرو قراردارد . دمپایی مادر بزرگ توجهم راجلب می کنددرست مثل همان است که من ﭘوشیدم و ﭘاره شد.دوباره می ﭘوشم و با زحمت روی انگشتهایم به حیاط می روم درخت انگور برای گرم شدن خودش را روی ﭘشت بام ﭘهن کرده و گلدانهای یاس و شمعدانی وباغچه کوچک درحال استراحت هستند.حیاط مادربزرگ فقط  چهار قدم است . می ترسم دمپایی ﭘاره شود  بر می گردم.                    

اتاق سمت راست اتاق مهمان است بایک انباری که صندوقچه مادر بزرگ هم درآن است . این اتاق فقط عیدها باز است .به اتاق نشیمن می روم سماور قدیمی و بساط چای .تلویزیون قرمز رنگ مادر بزرگ که در عمر ﭘانزده ساله اش هنوزبه اندازه ﭘانزده روز ازعمرتلویزیون ما را تجربه نکرده است و تاقچه یا همان رف با ساعت شماطه دار. مادر بزرگ می گوید : "من از زنگ این ساعت می فهمم که شما به دیدنم می آیید. " گلدانهای قدیمی و یک دعای "وان یکاد" عکسهای خانوادگی ما هنوز روی تاقچه است . عکس مادر بزرگ با چادر سفید گل دار اشتیاقم را به دیدن اش بیشتر می کند .                                

 "اما مادربزرگ چند وقت است دراین خانه زندگی نمی کند ."




نویسنده : داود دهوشنگ روشنک ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱