غروب يك مجنون

3

چشمهايم تازه گرم شده بود و تازه داشتم در لابلاي يك خواب بعد از ظهر

غرق مي شدم كه يك موج بزرگ آمد و خواب مرا با خود برد. از همه جا سرو

صدا مي آمد. چند دقيقه أي طول كشيد تا خواب از سرم بپرد. همه جيغ و

داد مي كردند و به هم ناسزا مي گفتند. يكي مي گفت نهارش گم شده،

ديگري خبري از عينكش نداشت. پيرمردي كه تازگي به دارالمجانين آمده

عصايش را گم كرده بود و مي گفت نمي تواند بدون عصا سرپا بايستد.

دست و پايش مثل صدايش مي لرزيد، با اين حال بيشتر از همه فرياد مي

كرد. انگار كسي سر ظهر رسيده و وسايل همه را برداشته بود. تازه فهميدم

كه ديوانه ها عجب سرمايه هايي دارند. اگر ديوانه نبودند اين همه ثروت را در

بانك مي گذاشتند و از سود سرشار آن استفاده مي كردند، كلي جايزه هم

مي بردند. كمي دقيق شدم تا بدانم من چه چيزي گم كرده ام يا سارق

مجهول الهويه از صندوقچه جواهرات من چه برده است. نهارم را كه خورده

بودم، چون اصلاً طاقت گرسنگي را ندارم. چشم يدكي و ستون اضافه هم به

درد نمي خورد. چون از روز اول دنيا را با چشم خود ديده و روي پاي خود

ايستاده ام. عقل درست و حسابي هم نداشتم كه بدانم وسايلم كجاست…

آهان يادم افتاد! من خودم گمشده بودم. نامرد! عجب دزدي بود كه مرا در

خواب دزديده است. همه شعار مي دادند. من هم براي پيدا شدن خودم

شعار دادم و جايزه اي براي يابنده تعيين كردم. عده اي با من هم صدا شدند

و اعلام حمايت كردند. چند لحظه بعد شعارها يكنواخت شد و كسي

اهميتي به بقيه نداد. چاره را در آن ديدم كه به اطاقم برگردم و بخوابم. انگار

سارق يادش رفته بود كه خواب مرا با خود ببرد يا خواب تنها ثروتي بودكه

هنوز جايش را فراموش نكرده بودم. بقيه ديوانه ها باز هم شعار مي دادند و

دنبال گمشده خود بودند. عده اي هم تصميم داشتند براي گرفتن سارق از

دارالمجانين خارج شوند.

به من چه، مواظب وسايلشان بودند تا كار به اينجا نمي كشيد. بايد از سارق

متشكر باشم كه مرا دزديده، چون از دست خودم خلاص شدم. همان بهتر

كه يك ديوانه كمتر شود، با آن خل بازيها و دردسرها. دوباره چشمهايم گرم

شد، خواب مي ديدم وسايل همه را من برداشته ام. اگر بفهمند پدرم را

درمي آورند.




نویسنده : داود دهوشنگ روشنک ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢۳