سفر

 

                   

 

- چند روزی می رم دلم آروم شه!

ساکش را زمین گذاشت و زیپ کاپشنش را بالا کشید

- پس دانشگات چی می شه؟

- تو این هیر و ویر کی به فکر دانشگاس. بچه هام می آن

- شمال برید بهتره هم هواش خوبه هم خلوت تره

- تا خدا چی بخواد

**

- سلام سعید خوبی؟

سلام . خوبم . کم کم داره حالم جا می آد

- یعنی می خوای برگردی؟

نه بابا مگه می شه از این دریا دل بکنم ؟ با این همه مرغ دریایی

**

مادر همه چیز را مرتب کرد . خانه مثل همیشه تمیز بود .

سعید با  بچه ها آمد . مادر پرچم سه رنگ را از صورتش

کنار زد . دلش آرام گرفت

 




نویسنده : داود دهوشنگ روشنک ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٩