چند سال قبل اين شعر بهانه ای شد تا با عزيزی آشنا شوم . هنوز طعم گس اين غزل تازگی خود را از دست نداده . به بسياری از دوستان و همراهان ريواس غزل سارا  از دوست و برادر شاعرم اسحاق راهب را قول داده بودم و ............ بگذريم اين شما و :

سارا

 

     

شب است و می بری خود را نمی دانی کجا سارا

سفر سخت است تنهايی نمی فهمی چرا سارا؟

دلت آبستن بغضی است تلخ و وحشی و سنگين

کسی باور نکرد اما کسی بغض تو را سارا

تمام جاده ها امشب غرق در غربت و دردند

سکوت بيشه می گريد غمت را بی صدا سارا

تمام رود ها امشب به ديدار تو می آيند

تماشايی ترين بانو ! عروس آبها سارا

عروس چشم بارانی ! گل و شير و عسل آمد

تو و آيينه و سرمه ؛ تو عطر و حنا سارا

ببين چوپان عاشق را برايت سيب می چيند

و چشمانش که لبريزند از نذر و دعا سارا

سفر پايان اين غربت سفر پايان اين غم نيست

که  می گويند فردا اين خطر بود و خطا سارا

تو آن رودی که درياها ترا هی چشم در راهند

خداحافظ سپرديمت به دست رودها سارا




نویسنده : داود دهوشنگ روشنک ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٧